مدرسه نزدیکه

چهارشنبه 22 شهریور 1396 03:57 ب.ظ

نویسنده : darya♥



چن تا عکس اوردم

مدرسه نزدیکه



میشه بیخال اینا بشی؟؟


من بیخال هر چی بشم بیخیال کامپیوتر نمیشم





کامنت ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1396 04:04 ب.ظ

ب

سه شنبه 14 شهریور 1396 10:07 ب.ظ

نویسنده : darya♥


یده ى اول 
صنم و سحر یه خواهر دوقلو هستن كه كاملا شبیه هم هستن ، صنم تو امریكا زندگى میكنه و سحر تو هند ، سحر اهیل تو دانشگاه میبینه بعد عاشق هم میشن سحر و اهیل با هم ازدواج میكنن (سخر با صنم خوب نیست یه سوءتفاهم پیش اومده كه سحر صنم رو توى مرگ باباش مقصر میدونه بخاطر همین با صنم بد و صنم فراموش كرده )(بخاطرهمین خیچى از صنم به اهیل نمیگه كه یه خواهر شكل خودش داره ) بعد سحر متوجه اشتباهى میشه میره پیش صنم امریكا (به اهیل میگه باید برم مادرمو ببینم ) بعد میاد امریكا با صنم اشتى میكنن (سحر به صنم میگه كه ازدواج كرده و خیلى همو دوس دارن ولى سحر به صنم میگه مریضه و زنده نمیمونه و ممكنه بمیره و میخواد اینجا عمل كنه و صنم شوكه میشه خیلى ناراخت میشه بعد سحر بهش میگه اهیل بدون من میمیره و نابود میشه و اینا و میگه اگه از عمل بیرون نیومدم تو جاى من برو پیش اهیل صنمم چون خیلى سحر دوس داره قبول میكنه ) بهد سحر تو عمل میمیره صنم جاش میره هند پیش اهیل میگه من سحرم و خودشو جاى اون جا میزنه (صنم و سحر خیلى با هم فرق دارن سخر خانم خیلى صنم نه ) بعد اهیل میفهمه جریان چیه (حرف هاى صنم و مامانش میشنوه) خیلى با صنم دعوا میكنه. و عصبى میشه بعد طلاق میگیرن اهیل خیلى افسرده میشه (صنم خیلى سرزنده و اینا بوده ) صنم برمیگرده امریكا اهیل میفهمه صنم دوس داره (اولش خیلى دلتنگ سحر )


-----------------------------------------------------------

ده ى دوم 
ارمان و اهیل از بچگى با هم دوستن و عین برادر میمونن ، صنم دوست دختر ارمان و با چند نَفَر دیگه با هم یه اكیپ هستن ، یكى از پسراى اون اكیپ عاشق صنم و توى غذاى ارمان سم میریزه و ارمان میمیره اهیل وقتى میفهمه ارمان مرده خیلى داغون میشه و تصمیم میگیره انتقام بگیره (فك میكنه كار صنم بوده كه الموال ارمان بالا بكشه چون شبى كه ارمان مرده پیش صنم بوده ) اهیل میره با صنم دوست میشه و سعى میكنه به صنم نزدیك بشه (صنم عاشق ارمان نبوده ) و صنم نمیدونه اهیل دوست ارمان ، خلاصه صنم و اهیل ازدواج میكنن بعد ازدواج اهیل عوض میشه همش صنم اذیت میكنه و اینا (بعد از یع مدت اهیل میفهمه كار صنم نبوده ، ولى صنم از خونه رفته و حامله بوده ولى بعدا میفهمه حاملست ) (صنم تو یه تصادف حافظش از دست میده یكى از دكتراى اونجا دلش براش میسوزه و از صنمم خوش میاد و میگه من شوهرتم و میدونه صنم حاملست اما چون عاشق صنم شده چیزى نمیگه ) (از اونطرف خواهر اهیل مریضه و میگن یه دكتر خوب تو دهلى اون كارش حرف نداره (همون دكترى كه صنم پیششه ) دكتر میاد براى عمل نازیا بعد اهیل دكتر میاره تو خونش اونجا صنم میبینه همه چى میفهمه كه حافظش از دست و داده و وقتى رفته حامله بوده اما خون شوك براى صنم خطرناكه چیزى نمیگه (خلاصه یه مدت اونجا میمونن تا بچه بدنیا بیاد چون صنم نمیتونه با هوابیما و اینا بره حاملست ، دكتر میگه میریم هتل ولى اهیل قبول نمیكنه ) (اهیل همش فك.ر بچشه بعد كه بچه بدنیا میاد اهیل هى یواشكى بغلش میكنه و اینا بعد میگه من چه گناهى كردم كه الان پسرم به یكى دیگه بگه بابا )


-------------------------------------------------------


میتونم ایده اولى و دومى هم قاطى كنیم كه مثلا صنم میره امریكا حافظش از دست میده (یعنى اولش داستان اولى باشه اخرش مثل دومى باشه )

اجى اون كه گفتم اولش ایده ى اولى باشه اخرش ایده ى دومى میشه ایده ى سه 

-----------------------------------------





Image result for ‫سریال هندی تنهاییان‬‎









اون دختر : کارل (شبیه صنم)




Image result for ‫عکس سریال ترسا‬‎






دوست صنم : ایملی




Image result for ‫سریال ترسا و ارتورو‬‎


دوست اهیل : رافائل



Related image





برادر ناتنی اهیل اسمش:دانیل



اینم زن برادر ناتنی اهیل : اسمش:  الیزابت





عکس خواهر اهیل : نادیا




خواهر اهیل :نانسی




خواهر صنم : الیس




مادر صنم : مارگریت



مادر دختر : رز




مادر اهیل : ژاکلین



اهیل: لوکاس

پدر اهیل :ارتور

پدر صنم :جرج

دوست اهیل :رافائل

پدر دختر :مارکوس



مادر اهیل ژاكلین 
مادر صنم مارگریت 
مادر دختر رز 
خواهر صنم ألیس 
خواهراى اهیل نادیا و نانسى 
دوس صنم امیلى 
دختر كارل 
صنم اِما 
خوبن اجى ؟





شخصیت هم باید براش پیدا كنیم ، صنم و اهیل كه هیچى 
یكى پدر و مادر صنم 
پدر و مادر اهیل 
پدر و مادر دختره 
خواهراى اهیل 
خواهر صنم 
دوست صنم 
دوست اهیل 
اون دختره


جى مثلا صنم یه دختر خیلو فقیر از اونایى كه همیشه زجر كشیدن و بى پول بودن و همش كار كردن و اینا بوده و خرج خانواده رو میداده و اینا و پدرش هم خیلى بده همش صنم میزنه میگه شوهرت میدم و اینا حتى مادرشم اذیت میكنه (یه خواهر كوچولو تَر هم داره كه بچه هس هنوز ) بعد وقتى باباش میخواد شوهرش بده مامانش میگه من میدونم تو میتونى موفق بشى و ما رو نجات بدى و اینا بعد صنم فرارىً میده صنم میره تو شهر یه مدت هیچى نداره و براش سخته و اینا بعد یه روز یه دختر جلو صنم میمیره (راستش هنوز به ذهنم نرسیده جطورى ) بعد دختر كاملا از شكل. ظاهرى شبیه صنم ، صنم وقتى تحقیق میكنه میبینه كه دختره خیلى پولداره و اینا و تو یه خانواده و خوبً و مشهور (اینا شریك اهیل هستن توى شركتش ) بعد صنم خودش رو جاى دختر اینا جا میزنه با هویت اون وارد خونش میشه (اول دختر چند روز نیست ناپدید بعد صنم میاد ) (صنم چون تا حالا خوشبخت نبوده اینكار میكنه ) بعد صنم خوب اولش نمیتونه مثل پولدارا رفتار كنه و هى دست و پا چلفتى بازى در میاره و سوتى میده اینا (البته عذاب وجدان هم داره ها ) 
بعد حالا چون اینا شریك اهیل هستن پدر اهیل و پدر دختر توافق میكنن اینا عروسى كنن ولى هیچ كدومشون راضى نیستن ، بعد پدر دختر صنم با اهیل اشنا میكنه و اینا بعد یه مدت اهیل عاشق صنم میشه 
بعد یه روز همه میفهمن كه صنم دروغ گفته و دستش رو میشه (ولى نمیدونم چطورى ) و اینا خیلى عصبانى میشن 
اهیل میگه تو ازم سو استفاده كردى بخاطر پولم و اینا 
بهد پدر مادر دختر میخوان از صنم شكایت كنن چون فریبشون داده اهیل میره روستا وضعیت زندگى صنم میبینه دلش میسوزه خانواده دختر منصرف میكنه از شكایت (یع مدت صنم میره زندان ، البته مدت كم ) ولى اهیل خیلى هنوز با صنم بده ولى دوسش داره (صنمم میره خدمتكار میشه خونه ى این و اون ) 
(اهیلم از لندن میره یه كشور دیگه اونجا ادامه تحصیل میكنه ) 
بعد خانواده ى صنم میمیرن پدر و مادر دختر صنم قبول میكنن میگن با اینكه فریبمون دادى ولى ما بهت علاقه مند
شدیم بعد صنم میفرستن دانشگاه صنم بعد چند سال اهیل میبینه (میره همون داشنگاه اهیل ) (ولى صنم دیگه باكلاس شده )





ثلا براى مردن خانوادش میشه مثلا پدر مست میاد خونه مادرش غر میزنه بهش پدره میزنه میكشتش هم مادرشو هم خواهرشو بعد مثلا تو حالت مستى هى میخواد گاز روشن كنه گاز نشت میكنه باباش هم خفه میشه 
مثلا اینجورى 
واى چه جناىی  دلم سوخت واسه صنم










وب هستی  نویسنده ام

نام کاربری: darya250

رمز عبور:909192


در مورد یه دختری که رشته اش معماری با یکی از دوستاش میرن شمال (مثلا حالا میخواد هر جا باشه ) بعد اونجا میخوان یک پروژه انجام بدن در رابطه با رشته شون  بعد یک پسر دیگه هست اونم رشته معماری خیلی پروژه انجام داده خیلی زیاد یعنی هیچکس به این نیمرسه این 2 تا دخترا میرن هتل یک استاد داشتن استاد این 2 تا دختر و این پسر هست بعد این یکی دخترا خیلی با این پسر لج هستن همش دختر میخواد خودش برتر از پسر بدونه همیشه دعواشون

با هم  حالا پسر مغرور داستان


خلاصه کلی  برای کلیت داستان

داستان در مورد دختری است به نام  کریستال که  رشته  معماری میخونه   به  یک  شهر برای  انجام  پروژه  میره  شمال  انجا  با یک  پسر اشنا  میشه و استاد دختر که استاد  پسر هست  برای  پروژه این 2  نفر انتخاب میکنه   پسره که توی کاراش خیلی  موفق هست  و  همیشه  اول  حالا با دختر شیطون  ما تو داستان  این 2  چه  طور میخوان  کنار هم کار  کنن  ایا ساده اس ؟؟

----------------------------------

خلاصه قرار هست  اول قرار بگیره

اول برو پروفایل اون طرف یه جا نوشته شروع گفتگو اونو میزنی نام گفتگو رو مینویسی بعد هرچی میخوای برا اونطرف بنویسی بنویس

--------------------------------------------------------------


درمورد یک




---------------------------------------------------------------------

اجى اهنگاى محسن چاوشى اینایى كه میگم شاید بهش بخوره : خداحافظى تلخ ، ماه پیشونى ، كجایى ،افسار هم شاید بد نباشه

احسان خواجه امیرى : این حقم نیست و تنهایى
سیاوش قمیشى :دلتنگى ، بى تو ، الكى ، پرواز
محمد على زاده :عشقم این روزا ، چند تا اهنگ دیگه هم داره یادم نمیاد
شادمهر عقیلى :تقدیر
كلا هر كدوم خواستى بهم بگو اجى
البته شاید بعضى هاش ریتمش زیاد غمگین و اروم نباشه     

------------------------

اجى اون قسمت مقدمه نوشته بودى در زندگى ، بنظرم بنویسى توى زندگى بهتر باشه
بعد اون قسمت گفتى اسم خواهرم اتوسا پنج سال از خودم بزرگتره و من بیست سالمه ، بنظرم اینا رو واضح نگو ، توى داستانت به بقیه یفهمون ، مثلا ادم چطورى میتونه از یه دختر بیست ساله همچین انتظارى داشته باشه
یا مثلا اتوسا تو بهترین خواهر دنیایى
یا مثلا خوب تو پنج سال از من بزرگترى معلومه باید اینجورى باشه
مثلا اینجورى اجى جونم     

اها بعد اونجاش براى رسیدن به اهدافشون
بعدم میتونى بگى من قربانى یك عشقم شدم
حالا هر كدوم دوست دارى (خودت نوشته بودى من قربانى یك عشق بودم )
البته بستگى داره به زمانش     

-----------------------

مقدمه ای برای رمان

عشق . حسادت و انتقام . دروغ شاید حقیقت

این حرف ها کلمه های بودن که  باعث شد زندگیم از این رو به اون رو بشه 

چیز های که باعث شد توی زندگیم فقط یه مهره باشم   برای رسیدن دیگارن به اهداف

من قربانی یک عشقم شدم

قسمت اول:

از زبان  سایه:

باصدای گوشیم از خواب بیدار شدم به ساعت رو میز نگاه کردم سیخ سر جام نشستم

وای ساعت 7:30  رو نشون میداد

زود از روی تختم بلند شدم رفتم دست و صورتم شستم

اومدم بیرن رفتم سراغ کمد لباسام یه مانتو مشکی بلند با شال  کرم و شلوار لوله تفنگی به

همرنگ شال برداشتم  و پوشیدمشون

کلن برای لباس پیدا کردنم 10 قیقه طول میکشه

زود کوله پشتیم برداشتم دویدم سمت در امروز باز دیر میرم سر کلاس

کفش اسپرتم پوشیدم تازه یادم اومد سویچ ماشین یادم رفت

دوباره برگشتم سویچ بعد 5 دقیقه گشتن پیدا کردم

اومدم بیرون سریع سوار ماشین شدم

به سمت دانشگاه رانندگی کردم که از شانس خوبی که من دارم ترافیک بود

بعد15 معطلی بالاخره رسیدم ماشین پارک کردم

دیدم تا سمت در کلاس نفس نفس میزدم در زدم

استاد  گفت بفرمای

من هم در باز کردم  سلام استاد اجازه اس بیام تو

به خودم وای چقدر این استاد بد اخلاق و اخمو بدم میاد

استاد خانوم5 دقیقه دیر کردین

به خودم دلم میخواست بگیرم بزنمش اخه 5 دقیقه   چیه بزار بیام تو

استاد اجازه داد اومدم تو و گفت دفعه اخرتون باشه دیر میای

اون حرفم جدی نگیرین   گفتم چیه بزار بیام تو اگر بلند میگفتم کلن از کلاس هیچی

از دانشگاه پرتم میکرد بیرون

بعد2 ساعت کلاس بالاخره تموم شد 

که ترلان اونور نشسته بود اومد  پیشم چه طوری باز خواب موندی که

منم گفتم دیشب چت میکردم تا صبخ با ارسلان

ترلام :وای نکنه بالاخره راضی شد بیاد خواستگاری

من با خوشحالی گفتم اره بالاخره راضی شد قراره زنگ بزنه   به بابام

خیلی خوشحالم ترلان باورم نمیشه دارم با عشقم ازدواج میکنم

ترلان خندید  من خوشحالم  هیچی دیگه نمیتونه جلوی عشقتون بهم بگیره

من لبخند زدم اره

من و ارسلان الان 2 ساله  باهم دوستیم و هم خیلی دوست داریم

اولش ارسلان میگفت صبر کن بعدا میام خواستگاری تو

نمیدونم دلیلش چی بود چرا این حرف میزد

ولی مهم نیست مهم اینه بالاخره قراره بیاد خواستگاریم و من

هم خیلی خوشحالم

بالاخره بعد  2 روز بابا یه شب اومد خونه گفت فردا مهمون بیاد

من به بابام نگفته بودم ما 2 سال هم میشناسیم فقط ابجی بزرگم خبر  داشت

که ابجیم اسمش اتوسا 5 سال از من بزرگتر و ازدواج کرده

خودم 20 ساله ام و عاشق ارسلانم

همیشه همه چی خاطرات توی دفتر خاطراتم مینوشتم دفترم بستم

رفتم سراغ کمد امشب قرار بود ارسلان و خونوادش بیان  خواستگاری من

بی صبرانه منتظر امشبم

بالاخره بعد از کلی گشتن یه کت دامن به رنگ شکلاتی برداشتم کفش های صندلم

پوشیدم موهام باز گذاشتم 

بلند شدم رفتم پایین

مامان توی اشپز خونه بود رفتم پیشش مامانی

مامان جونم دخترم چقدر خوشگل شده دختر من

من یه لبخند زدم نمیدونم چرا اینقدر استرس داشتم

دیدم ساعت  9 ونیم شب شده

مگر قرار نبود9 اینجا باشن

نمیدونم این ترس لعنتی چی بود سراغم اومده بود

ساعت شد 10 خبری نبود

رفتم اتاق شماره ارسلان گرفتم جواب نداد

شماره خواهرشو گرفتم جواب نمیدادن

 بغض راه گلوم بسته بود

اره ارسلان باز زد زیر قولش نیومد خواستگاریم

اشک هام بی وقفه رو گونه هام میچکید

با همون لباس رو تخت دراز کشیدم

و تا صبح گریه کردم

شاید این تقدیر من بود

شاید ارسلان عاشق من نیست

و شاید

(دوستان قسمت بعد عالی )

نظرات باید زیاد بشه

تا قسمت بعدی بزارم



كاربرى nastaran1382

Nastaran
17:16
رمز 995512



باشه اجی جونم
اوم بزار فکر کنم[قلب]
اجی داستان اینجوری باشه صنم و اهیل دختر خاله و پسر خاله هستن بعد از بچگی صنم ازشون جدا شده همه فکر میکنن صنم مرده و یه گرددنبند هم داره که اهیل بهش داده بچگی بعد صنم به عنوان خدمتکار میاد خونه اهیل و اهیل خیلی با صنم بده  و جلوی همه تحقیرش میکنه بعد اهیل صنم از خونه میندازه بیرون بعد اهیل گردنبند میبینه میفهمه مال صنم دوست بچگیش میره دنبالش  و صنمن خیلی باهاش بد فکر میکنه خونواده صنم خونواده اهیل اونا رو کشته و از اهیل متنفره



باشه اجی
مثلا ایندفعه برعکس باشه اهیل بخواد انتقام بگیره از صنم
اهیل قبلا نامزد داشته خیلی دوستش داشته بعد دختر ماشین میزنه بهش  بعد صنم تو ماشین بود ولی دوستش پشت فرمون ئبود دوستش فرارمیکنه میوفته گردن صنم بعد اهیل فکر میکنه کار صنم  میگه به شرطی اعدام نمیشی با من ازدواج کنی بعد صنم میاره تو خونه باهاش ازدواج میکنه کلی کار میکشه همش تو انباری زندانیش میکنه


آجیـ علومـ عجایبـ ساعتـ دو رمــــــــز2003
حاظری بزنـ           

یکشنبه 11 تیر 96 13:24
mobinadars.mihanblog.com

http://misspink1.mihanblog.com

شلامـ گلمـ کلاسایـ علومـ و آشپزیـ هر دو ساعت دو هستند آشپزی:یکشنبه و سه شنبه
علوم:دوشنبه و چهارشنبه
برای حاظری زدن وب خودم ولی برای کلاس به یونیور سیتی که جای میله بیا رمز 2003

امکان ارسال پاسخ برای نظرات خصوصی وجود ندارد.




آجی نام کاربری : darya-helena-love

HELENA ♥
18:00
رمز عبور ‌: darya-helena


(タイトルなし) の絵文字سلام دوستان (タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字میخوام رمانم معرفی کنم(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字اسم رمان:عشق زیباست(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字ژانر رمان:عاشقانه و هیجانی(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字تعداد قسمت :معلوم نیست(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字فردا براتون قسمت اول این رمان میزارم(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字خوشهال میشم بخونین ممنون(タイトルなし) の絵文字

(タイトルなし) の絵文字خلاصه رمان و شخصیت های این رمان(タイトルなし) の絵文字

((( در ادامه مطالب )))


ادامه مطلب

کامنت ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 شهریور 1397 01:50 ق.ظ

عید سعید قربان بر همه مسلمانان مبارک

جمعه 10 شهریور 1396 01:01 ب.ظ

نویسنده : darya♥





کامنت ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 شهریور 1396 01:02 ب.ظ